مُغی در به روی از جهان بستهبود
بتی را به خدمت میان بستهبود
شاعر در این شعر به نقد بتپرستی و بیفایده بودن آن میپردازد. شخصی پس از سالها پرستش بت، به حالتی سخت و ناامید دچار میشود و به بت التماس میکند که به او کمک کند. او متوجه میشود که بت نمیتواند هیچ کمکی به او کند و از این رو، به سراغ پروردگار میرود. در نهایت، شاعر به این نتیجه میرسد که دل باید به خدا بسپارد، زیرا پرستیدن بتها هیچ سودی ندارد و تنها امید واقعی در درگاه خداوند است. او از خداوند درخواست میکند که در این حالت ناامیدی، یاریاش کند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
مُغی در به روی از جهان بستهبود
بتی را به خدمت میان بستهبود
پس از چندسال آن نکوهیدهکیش
قضا حالتی صعبش آورد پیش
به پای بت اندر به امّید خیر
بغلتید بیچاره بر خاک دِیر
که درماندهام، دست گیر ای صنم!
به جان آمدم، رحمکن بر تنم
بزارید در خدمتش بارها
که هیچش بهسامان نشد کارها
بتی چون برآرد مهمّات کس
که نتْوانْد از خود براندن مگس؟
برآشفت کای پایبند ضَلال
به باطل پرستیدمت چندسال
مهمّی که درپیشدارم، برآر
و گر نه، بخواهم ز پروردگار
هنوز از بت، آلوده رویش به خاک
که کامش برآورد یزدان پاک
حقایق شناسی در این خیرهشد
سر وقت صافی بر او تیرهشد
که سرگشتهای دون یزدانپرست
هنوزش سر از خمر بتخانه مست
دل از کفر و دست از خیانت نشسُت
خدایش برآورد کامی که جُست
فرو رفت خاطر در اینمشکلش
که پیغامی آمد به گوش دلش
که پیش صنم پیر ناقصعَقول
بسی گفت و قولش نیامد قبول
گر از درگه ما شود نیز رد
پس آنگه چه فرق از صنم تا صمد؟
دل اندر صمد باید ای دوست بست
که عاجزتر اند از صنم، هر که هست
مُحال است اگر سر بر این در نَهی
که باز آیدت دست حاجت تَهی
خدایا مقصّر به کار آمدیم
تهیدست و امّیدوار آمدیم