باب دهم در مناجات و ختم کتاب

بخش ۲ - حکایت

سرودهٔ سعدی
هوش مصنوعی

دربارهٔ این سروده

برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحه‌کلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.

۱

سیه چَرده‌ای را کسی زشت خواند

جوابی بگفتش که حیران بماند

۲

نه من صورت خویش خود کرده‌ام

که عیبم شماری که بد کرده‌ام

۳

تو را با من ار زشت رویم، چه کار؟

نه آخر منم زشت و زیبانگار

۴

از آنم که بر سر نبشتی ز پیش

نه کم‌کردم ای بنده‌پرور، نه بیش

۵

تو دانایی آخِر که قادر نِیَم

توانای مطلق تویی، من کیم؟

۶

گرم ره نمایی، رسیدم به خیر

وگر گم کنی، باز ماندم ز سِیر

۷

جهان‌آفرین گر نه یاری کند،

کجا بنده پرهیزکاری کند؟

۸

چه خوش گفت درویش کوتاه‌دست

که شب توبه‌کرد و سحرگه شکست

۹

گر او توبه بخشد، بماند درست

که پیمان ما بی ثبات‌است و سست

۱۰

به حقّت که چشمم ز باطل بدوز

به نورت که فردا به نارم مسوز

۱۱

ز مسکینیَم روی در خاک رفت

غبار گناهم بر افلاک رفت

۱۲

تو یک‌نوبت ای ابر رحمت، ببار

که در پیش باران، نپاید غبار

۱۳

ز جُرمم در این‌مملکت، جاه نیست

ولیکن به ملکی دگر راه نیست

۱۴

تو دانی ضمیر زبان‌بستگان

تو مرهم نهی بر دل خستگان

بازگشت به سروده‌های سعدی