به صنعا درم طفلی اندر گذشت
چه گویم کز آنم چه بر سر گذشت
این متن شعری است از سعدی که در آن به تأمل در طبیعیات زندگی و مرگ پرداخته است. شاعر با وصفی از رد پای یک کودک و غم از دست دادن او به بیان ناپایداری دنیا و سرنوشت میپردازد. او توصیف میکند که چگونه ناتوانی از نگهداری از زیباییها و جوانیها به مرگ و فراموشی منجر میشود. همچنین به تأکید بر اهمیت عمل نیک و تلاش برای ساختن زندگی بهتر اشاره میکند و هشدار میدهد که باید از فرصتهای زندگی حداکثر استفاده را کرد تا در آینده دچار حسرت نشویم. در نهایت، سعدی با زبانی نمادین به این نکته میرسد که عمل نیک و تلاش در زندگی سبب تداوم و برکت در روزهای آینده خواهد شد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
به صنعا درم طفلی اندر گذشت
چه گویم کز آنم چه بر سر گذشت
قضا نقش یوسف جمالی نکرد
که ماهی گورش چو یونس نخورد
در این باغ سروی نیامد بلند
که باد اجل بیخش از بن نکند
نهالی به سی سال گردد درخت
ز بیخش بر آرد یکی باد سخت
عجب نیست بر خاک اگر گل شکفت
که چندین گلاندام در خاک خفت
به دل گفتم ای ننگ مردان بمیر
که کودک رود پاک و آلوده پیر
ز سودا و آشفتگی بر قدش
برانداختم سنگی از مرقدش
ز هولم در آن جای تاریک و تنگ
بشورید حال و بگردید رنگ
چو باز آمدم زآن تغیر به هوش
ز فرزند دلبندم آمد به گوش:
گرت وحشت آمد ز تاریک جای
به هش باش و با روشنایی در آی
شب گور خواهی منور چو روز
از اینجا چراغ عمل برفروز
تن کارکن میبلرزد ز تب
مبادا که نخلش نیارد رطب
گروهی فراوان طمع ظن برند
که گندم نیفشانده خرمن برند
بر آن خورد سعدی که بیخی نشاند
کسی برد خرمن که تخمی فشاند