غریب آمدم در سواد حبش
دل از دهر فارغ سر از عیش خوش
شاعر در این شعر به بیان احساسات خود درباره تنهایی و بندگی میپردازد. او از دنیای فانی و لذتهای زودگذر فارغ شده و در جستجوی حقیقت است. در یک دکه، او افرادی را میبیند که در بند چیزی گرفتارند و از نصیحت و حقیقت بیخبرند. او میگوید که اگر ظلمی بر کسی رفته باشد، نباید از آن ترسید و باید به خدای خود اعتماد کرد. همچنین تأکید میکند که اگر در خدمت خدای خود کوشا باشیم، خداوند ما را عزیز خواهد داشت. در نهایت، شاعر به این نکته اشاره میکند که نباید از خطرات بترسیم و باید با قدم پیش نهادن به سوی حقیقت، از بندگی و عبودیت خود نترسیم.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
غریب آمدم در سواد حبش
دل از دهر فارغ سر از عیش خوش
به ره بر یکی دکه دیدم بلند
تنی چند مسکین بر او پای بند
بسیج سفر کردم اندر نفس
بیابان گرفتم چو مرغ از قفس
یکی گفت کاین بندیان شبروند
نصیحت نگیرند و حق نشنوند
چو بر کس نیامد ز دستت ستم
تو را گر جهان شحنه گیرد چه غم؟
نیاورده عامل غش اندر میان
نیندیشد از رفع دیوانیان
وگر عفتت را فریب است زیر
زبان حسابت نگردد دلیر
نکونام را کس نگیرد اسیر
بترس از خدای و مترس از امیر
چو خدمت پسندیده آرم به جای
نیندیشم از دشمن تیره رای
اگر بنده کوشش کند بندهوار
عزیزش بدارد خداوندگار
وگر کند رای است در بندگی
ز جانداری افتد به خربندگی
قدم پیش نه کز ملک بگذری
که گر باز مانی ز دد کمتری