زلیخا چو گشت از می عشق مست
به دامان یوسف در آویخت دست
زلیخا که از عشق یوسف پر شور شده بود، به او نزدیکی کرد و تحت تأثیر شهوت قرار گرفت. او به خاطر زیبایی یوسف، به درون خود رنج عمیق احساس میکرد و از ترس زشت به نظر آمدن، بر چهرهاش پوششی انداخت. به یوسف گفت که نباید فرصتهای خوب را با بیقراری و تمایل زودگذر خراب کند و او را از پیامدهای پشیمانی برحذر داشت. زلیخا به او یادآوری کرد که اگر امروز در طلب محبتش تلاش نکند، فردا هیچ وقت برای سخن گفتن باقی نمیماند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
زلیخا چو گشت از می عشق مست
به دامان یوسف در آویخت دست
چنان دیو شهوت رضا داده بود
که چون گرگ در یوسف افتاده بود
بتی داشت بانوی مصر از رخام
بر او معتکف بامدادان و شام
در آن لحظه رویش بپوشید و سر
مبادا که زشت آیدش در نظر
غم آلوده یوسف به کنجی نشست
به سر بر ز نفس ستمکاره دست
زلیخا دو دستش ببوسید و پای
که ای سست پیمان سرکش درآی
به سندان دلی روی در هم مکش
به تندی پریشان مکن وقت خوش
روان گشتش از دیده بر چهره جوی
که برگرد و ناپاکی از من مجوی
تو در روی سنگی شدی شرمناک
مرا شرم باد از خداوند پاک
چه سود از پشیمانی آید به کف
چو سرمایهٔ عمر کردی تلف؟
شراب از پی سرخ رویی خورند
وز او عاقبت زردرویی برند
به عذرآوری خواهش امروز کن
که فردا نماند مجال سخن