همی یادم آید ز عهد صغر
که عیدی برون آمدم با پدر
این شعر به یادآوری دوران کودکی شاعر و تجربهای که با پدرش داشت، میپردازد. شاعر زمانی که به بازی مشغول بود، از پدرش دور میشود و در نتیجه ترس و وحشت به دلش میافتد. پدرش او را نصیحت میکند که نباید در جمع نادانان بنشیند و باید از حکمت و دانش بزرگترها بهرهبرداری کند. شاعر همچنین به اهمیت ارتباط با کسانی که در مسیر درست هستند، اشاره میکند و از بزرگترها میخواهد که عشق و محبت داشته باشند و به نیازمندان توجه کنند. او نهایتاً بر لزوم آموختن از خردمندان و عدم دوری از آنان تأکید میکند، زیرا این راهی است به سوی معرفت و درک بهتر.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
همی یادم آید ز عهد صغر
که عیدی برون آمدم با پدر
به بازیچه مشغول مردم شدم
در آشوب خلق از پدر گم شدم
برآوردم از هول و دهشت خروش
پدر ناگهانم بمالید گوش
که ای شوخ چشم آخرت چند بار
بگفتم که دستم ز دامن مدار
به تنها نداند شدن طفل خرد
که مشکل توان راه نادیده برد
تو هم طفل راهی به سعی ای فقیر
برو دامن راه دانان بگیر
مکن با فرومایه مردم نشست
چو کردی، ز هیبت فرو شوی دست
به فتراک پاکان درآویز چنگ
که عارف ندارد ز دریوزه ننگ
مریدان به قوت ز طفلان کمند
مشایخ چو دیوار مستحکمند
بیاموز رفتار از آن طفل خرد
که چون استعانت به دیوار برد
ز زنجیر ناپارسایان برست
که در حلقهٔ پارسایان نشست
اگر حاجتی داری این حلقه گیر
که سلطان ندارد از این در گزیر
برو خوشه چین باش سعدی صفت
که گرد آوری خرمن معرفت
الا ای مقیمان محراب انس
که فردا نشینید بر خوان قدس
متابید روی از گدایان خیل
که صاحب مروت نراند طفیل
کنون با خرد باید انباز گشت
که فردا نماند ره بازگشت