یکی برد با پادشاهی ستیز
به دشمن سپردش که خونش بریز
در این شعر، شاعر به تناقضاتی که در روابط انسانی وجود دارد، اشاره میکند. او از شخصی میگوید که به دلیل دشمنی، تحت فشار قرار گرفته و به زاری و ناله میپردازد. او در این حال به یاد میآورد که اگر دوستانش به او آسیب نمیزدند، چنین دردی نمیکشد. شاعر میگوید که نباید به دشمن اجازه داد که بر دوست لطمه بزند و برعکس، باید اتحاد و یکدلی با دوستان را در نظر داشت. او بر این باور است که آزار دادن دوست به خاطر رضایت دشمن کار ناپسندی است و نباید بر این اساس رفتار کرد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
یکی برد با پادشاهی ستیز
به دشمن سپردش که خونش بریز
گرفتار در دست آن کینه توز
همی گفت هر دم به زاری و سوز
اگر دوست بر خود نیازردمی
کی از دست دشمن جفا بردمی؟
بتا جور دشمن بدردش پوست
رفیقی که بر خود بیازرد دوست
تو از دوست گر عاقلی بر مگرد
که دشمن نیارد نگه در تو کرد
تو با دوست یکدل شو و یک سخن
که خود بیخ دشمن برآید ز بن
نپندارم این زشت نامی نکوست
به خشنودی دشمن آزار دوست