ز عهد پدر یادم آید همی
که باران رحمت بر او هر دمی
این متن شاعرانه به بازتاب رفتار و نگرش فرد نسبت به خود و دیگران میپردازد. شاعر با یادآوری تجربیات کودکی و فروش انگشتری به یک مشتری، به عمق ارزشهایی چون شرافت، عفت و طاعت و همچنین ننگ و شرم در رفتار انسانی اشاره میکند. در خلال این اشارهها، او بر اهمیت شناخت ارزشهای واقعی زندگی، مخصوصاً در مواجهه با سختیها و امتحانات زندگی تأکید میکند. شاعر به انتقاد از کسانی میپردازد که در پی شهوت و لذتهای زودگذر بوده و در عوض، از مسئولیتهای اخلاقی خود غافل هستند. او بر این باور است که انسان باید به جایگاه و اعمال خود توجه کرده، از اعمال ناپاک شرم کند و در قیامت، در برابر اعمال خود پاسخگو باشد. در نهایت، او به اهمیت همراهی و دوستی با افراد درستکار و دوری از دشمنان و ناپاکان تأکید میکند و اعلام میکند که فرد باید از دوستی واقعی و شرافت متمایز کند و بر حسن همجواری با نیکان حساب کند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ز عهد پدر یادم آید همی
که باران رحمت بر او هر دمی
که در طفلیم لوح و دفتر خرید
ز بهرم یکی خاتم زر خرید
به در کرد ناگه یکی مشتری
به خرمایی از دستم انگشتری
چو نشناسد انگشتری طفل خرد
به شیرینی از وی توانند برد
تو هم قیمت عمر نشناختی
که در عیش شیرین برانداختی
قیامت که نیکان بر اعلا رسند
ز قعر ثری بر ثریا رسند
تو را خود بماند سر از ننگ پیش
که گردت برآید عملهای خویش
برادر، ز کار بدان شرم دار
که در روی نیکان شوی شرمسار
در آن روز کز فعل پرسند و قول
اولوالعزم را تن بلرزد ز هول
به جایی که دهشت خورند انبیا
تو عذر گنه را چه داری؟ بیا
زنانی که طاعت به رغبت برند
ز مردان ناپارسا بگذرند
تو را شرم ناید ز مردی خویش
که باشد زنان را قبول از تو بیش؟
زنان را به عذری معین که هست
ز طاعت بدارند گه گاه دست
تو بی عذر یک سو نشینی چو زن
رو ای کم ز زن، لاف مردی مزن
مرا خود چه باشد زبان آوری
چنین گفت شاه سخن عنصری:
«چو از راستی بگذری خم بود
چه مردی بود کز زنی کم بود؟»
به ناز و طرب نفس پرورده گیر
به ایام دشمن قوی کرده گیر
یکی بچهٔ گرگ میپرورید
چو پرورده شد خواجه بر هم درید
چو بر پهلوی جان سپردن بخفت
زبان آوری در سرش رفت و گفت
تو دشمن چنین نازنین پروری
ندانی که ناچار زخمش خوری؟
نه ابلیس در حق ما طعنه زد
کز اینان نیاید به جز کار بد؟
فغان از بدیها که در نفس ماست
که ترسم شود ظن ابلیس راست
چو ملعون پسند آمدش قهر ما
خدایش بینداخت از بهر ما
کجا سر برآریم از این عار و ننگ
که با او به صلحیم و با حق به جنگ
نظر دوست نادر کند سوی تو
چو در روی دشمن بود روی تو
گرت دوست باید کز او بر خوری
نباید که فرمان دشمن بری
روا دارد از دوست بیگانگی
که دشمن گزیند به همخانگی
ندانی که کمتر نهد دوست پای
چو بیند که دشمن بود در سرای؟
به سیم سیه تا چه خواهی خرید
که خواهی دل از مهر یوسف برید؟
تو از دوست گر عاقلی بر مگرد
که دشمن نیارد نگه در تو کرد