شبی خفته بودم به عزم سفر
پی کاروانی گرفتم سحر
شاعر در این شعر از خوابیدن و آنگاه بیدار شدن برای آغاز سفر سخن میگوید. ناگهان طوفان و گرد و غباری به وجود میآید که دنیا را تیره میکند. در این حال، دختری در حال پاک کردن غبار از سر پدرش است. پدر به دختر میگوید که حتی غبار، نباید در چشمش بماند و او را به مراقبت از خود و زیباییاش دعوت میکند. او به دختر یادآوری میکند که زمان به سرعت میگذرد و ممکن است ناگهان سرنوشتش را تغییر دهد؛ به همین دلیل باید از زیبایی و زندگیاش محافظت کند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
شبی خفته بودم به عزم سفر
پی کاروانی گرفتم سحر
که آمد یکی سهمگین باد و گرد
که بر چشم مردم جهان تیره کرد
به ره در یکی دختر خانه بود
به معجر غبار از پدر میزدود
پدر گفتش ای نازنین چهر من
که داری دل آشفتهٔ مهر من
نه چندان نشیند در این دیده خاک
که بازش به معجر توان کرد پاک
بر این خاک چندان صبا بگذرد
که هر ذره از ما به جایی برد
تو را نفس رعنا چو سرکش ستور
دوان میبرد تا سر شیب گور
اجل ناگهت بگسلاند رکیب
عنان باز نتوان گرفت از نشیب