باب نهم در توبه و راه صواب

بخش ۱۰ - حکایت

سرودهٔ سعدی
هوش مصنوعی

دربارهٔ این سروده

برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحه‌کلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.

۱

شبی خفته بودم به عزم سفر

پی کاروانی گرفتم سحر

۲

که آمد یکی سهمگین باد و گرد

که بر چشم مردم جهان تیره کرد

۳

به ره در یکی دختر خانه بود

به معجر غبار از پدر می‌زدود

۴

پدر گفتش ای نازنین چهر من

که داری دل آشفتهٔ مهر من

۵

نه چندان نشیند در این دیده خاک

که بازش به معجر توان کرد پاک

۶

بر این خاک چندان صبا بگذرد

که هر ذره از ما به جایی برد

۷

تو را نفس رعنا چو سرکش ستور

دوان می‌برد تا سر شیب گور

۸

اجل ناگهت بگسلاند رکیب

عنان باز نتوان گرفت از نشیب

بازگشت به سروده‌های سعدی