میان دو تن دشمنی بود و جنگ
سر از کبر بر یکدگر چون پلنگ
داستان در مورد دو دشمن است که پس از مرگ یکی از آنها، دشمن دیگر به خاکساری و پشیمانی میافتد. آنکه در خاک است، از زندگی و لذتها دور شده و به حال و روز بد خود مینگرد. در این میان، دشمن زنده نیز متوجه میشود که شادی به مرگ دیگری دلیل خوبی برای شادمانی نیست و باید به یاد روزی که خود نیز در خاک خواهد بود، رحم کند. او در پی این تفکر دستور میدهد بر روی قبر دشمنش بنویسند که نباید به مرگ دیگران شادمان بود، زیرا روزی خود نیز همانند او میشود و در نهایت همگان در دورانی گرفتار خاک خواهند شد. یک عارف نیز این سخن را میشنود و به خداوند دعا میکند که بر او رحمت آورد، چرا که گاهی حتی دشمنان هم بر دشمنی خود پشیمان میشوند. در نهایت، این داستان ما را به تفکر درباره تربیت و رفتار در قبال دیگران، اعم از دوستان و دشمنان، و پیوستگی سرنوشت انسانها میبرد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
میان دو تن دشمنی بود و جنگ
سر از کبر بر یکدگر چون پلنگ
ز دیدار هم تا به حدی رمان
که بر هر دو تنگ آمدی آسمان
یکی را اجل در سر آورد جیش
سرآمد بر او روزگاران عیش
بداندیش او را درون شاد گشت
به گورش پس از مدتی برگذشت
شبستان گورش در اندوده دید
که وقتی سرایش زر اندوده دید
خرامان به بالینش آمد فراز
همی گفت با خود لب از خنده باز
خوشا وقت مجموع آن کس که اوست
پس از مرگ دشمن در آغوش دوست
پس از مرگ آن کس نباید گریست
که روزی پس از مرگ دشمن بزیست
ز روی عداوت به بازوی زور
یکی تخته برکندش از روی گور
سر تاجور دیدش اندر مغاک
دو چشم جهان بینش آکنده خاک
وجودش گرفتار زندان گور
تنش طعمه کرم و تاراج مور
چنان تنگش آکنده خاک استخوان
که از عاج پر توتیا سرمه دان
ز دور فلک بدر رویش هلال
ز جور زمان سرو قدش خلال
کف دست و سرپنجهٔ زورمند
جدا کرده ایام بندش ز بند
چنانش بر او رحمت آمد ز دل
که بسرشت بر خاکش از گریه گل
پشیمان شد از کرده و خوی زشت
بفرمود بر سنگ گورش نبشت
مکن شادمانی به مرگ کسی
که دهرت نماند پس از وی بسی
شنید این سخن عارفی هوشیار
بنالید کای قادر کردگار
عجب گر تو رحمت نیاری بر او
که بگریست دشمن به زاری بر او
تن ما شود نیز روزی چنان
که بر وی بسوزد دل دشمنان
مگر در دل دوست رحم آیدم
چو بیند که دشمن ببخشایدم
به جایی رسد کار سر دیر و زود
که گویی در او دیده هرگز نبود
زدم تیشه یک روز بر تل خاک
به گوش آمدم نالهای دردناک
که زنهار اگر مردی آهستهتر
که چشم و بناگوش و روی است و سر