یکی پارسا سیرت حق پرست
فتادش یکی خشت زرین به دست
در این شعر حضرت سعدی به داستان مردی اشاره میکند که نه فقط به صورت بلکه از درون و معنی هم پارسا و پرهیزگار بود و خدا پرست واقعی که یک شمش طلا بدست آورد و از تفکر کارهایی که میتوانست با آن گنج برای تغییر زندگی خود و دیگران انجام بده،کل شب نتونست بخوابه و از ذکر و نماز هم بازماند،تا اینکه به صحرا آمد و دید که شخصی از گل و خاک قبرستان خشت( آجر )تهیه میکرد،اینجا به لطف حق به فکر فرورفت، که ای نفس کوتاه نظر پند بگیر،چرا باید به یک خشت طلا دل ببندی که چند صباح دیگر از خاک خودت خشت تولید میکنند.در ادامه حضرت سعدی به همه ما توصیه میکنه که به این خشت طلا(منظور زیور دنیا) دل نبندید،که این دلبستگی کار انسانهای پست و بی ارزش هست.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
یکی پارسا سیرت حق پرست
فتادش یکی خشت زرین به دست
سر هوشمندش چنان خیره کرد
که سودا دل روشنش تیره کرد
همه شب در اندیشه کاین گنج و مال
در او تا زیم ره نیابد زوال
دگر قامت عجزم از بهر خواست
نباید بر کس دوتا کرد و راست
سرایی کنم پای بستش رخام
درختان سقفش همه عود خام
یکی حجره خاص از پی دوستان
در حجره اندر سرا بوستان
بفرسودم از رقعه بر رقعه دوخت
تف دیگدان چشم و مغزم بسوخت
دگر زیردستان پزندم خورش
به راحت دهم روح را پرورش
به سختی بکشت این نمد بسترم
روم زین سپس عبقری گسترم
خیالش خرف کرد و کالیوه رنگ
به مغزش فرو برده خرچنگ چنگ
فراغ مناجات و رازش نماند
خور و خواب و ذکر و نمازش نماند
به صحرا برآمد سر از عشوه مست
که جایی نبودش قرار نشست
یکی بر سر گور گل می سرشت
که حاصل کند زآن گل گور خشت
به اندیشه لختی فرو رفت پیر
که ای نفس کوته نظر پند گیر
چه بندی در این خشت زرین دلت
که یک روز خشتی کنند از گلت؟
طمع را نه چندان دهان است باز
که بازش نشیند به یک لقمه آز
بدار ای فرومایه زین خشت دست
که جیحون نشاید به یک خشت بست
تو غافل در اندیشهٔ سود و مال
که سرمایهٔ عمر شد پایمال
غبار هوا چشم عقلت بدوخت
سموم هوس کشت عمرت بسوخت
بکن سرمهٔ غفلت از چشم پاک
که فردا شوی سرمه در چشم خاک