باب نهم در توبه و راه صواب

بخش ۳ - حکایت

سرودهٔ سعدی
هوش مصنوعی

دربارهٔ این سروده

برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحه‌کلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.

۱

کهنسالی آمد به نزد طبیب

ز نالیدنش تا به مردن قریب

۲

که دستم به رگ بر نه، ای نیک رای

که پایم همی بر نیاید ز جای

۳

بدین ماند این قامت خفته‌ام

که گویی به گل در فرو رفته‌ام

۴

برو، گفت دست از جهان در گسل

که پایت قیامت برآید ز گل

۵

نشاط جوانی ز پیران مجوی

که آب روان باز ناید به جوی

۶

اگر در جوانی زدی دست و پای

در ایّام پیری بِهُش باش و رای

۷

چو دوران عمر از چهل درگذشت

مزن دست و پا کآبت از سر گذشت

۸

نشاط از من آن گه رمیدن گرفت

که شامم سپیده دمیدن گرفت

۹

بباید هوس کردن از سر به در

که دور هوسبازی آمد به سر

۱۰

به سبزه کجا تازه گردد دلم

که سبزه بخواهد دمید از گلم؟

۱۱

تفرج‌‎کنان در هوا و هوس

گذشتیم بر خاک بسیار کس

۱۲

کسانی که دیگر به غیب اندرند

بیایند و بر خاک ما بگذرند

۱۳

دریغا که فصل جوانی برفت

به لهو و لعب زندگانی برفت

۱۴

دریغا چنان روح‌‎پرور زمان

که بگذشت بر ما چو برق یمان

۱۵

ز سودای آن پوشم و این خورم

نپرداختم تا غم دین خورم

۱۶

دریغا که مشغول باطل شدیم

ز حق دور ماندیم و غافل شدیم

۱۷

چه خوش گفت با کودک آموزگار

که: کاری نکردیم و شد روزگار

بازگشت به سروده‌های سعدی