باب هشتم در شکر بر عافیت

بخش ۲ - حکایت

سرودهٔ سعدی
هوش مصنوعی

دربارهٔ این سروده

برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحه‌کلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.

۱

جوانی سر از رای مادر بتافت

دل دردمندش به آذر بتافت

۲

چو بیچاره شد پیشش آورد مهد

که ای سست مهر فراموش عهد

۳

نه گریان و درمانده بودی و خرد

که شبها ز دست تو خوابم نبرد؟

۴

نه در مهد نیروی حالت نبود

مگس راندن از خود مجالت نبود؟

۵

تو آنی کز آن یک مگس رنجه‌ای

که امروز سالار و سرپنجه‌ای

۶

به حالی شوی باز در قعر گور

که نتوانی از خویشتن دفع مور

۷

دگر دیده چون برفروزد چراغ

چو کرم لحد خورد پیه دماغ؟

۸

چو پوشیده چشمی ببینی که راه

نداند همی وقت رفتن ز چاه

۹

تو گر شکر کردی که با دیده‌ای

وگر نه تو هم چشم پوشیده‌ای

۱۰

معلم نیاموختت فهم و رای

سرشت این صفت در نهادت خدای

۱۱

گرت منع کردی دل حق نیوش

حقت عین باطل نبودی به گوش

بازگشت به سروده‌های سعدی