شبی دعوتی بود در کوی من
ز هر جنس مردم در او انجمن
شاعر در این شعر از دعوتی در شب و جمعی از مردم مختلف در کوی خود صحبت میکند. با ورود موسیقی به مجلس، جمعی از عاشقان به شور و شادی میپردازند. شاعر به محبوبش میگوید که چرا با دوستانش به این جمع نیامده تا بزم را روشن کند، چون او را زیبا و شبیه شمعی میداند. سپس به توصیف مردی میپردازد که برخلاف مردان، به تنهایی و بیحمیتی خود در میان دیگران نشسته و به خود میگوید که پیش از آنها نمیتواند در جایی بنشیند. او به نکوهش بیحمیتی میپردازد و از مردانی که در پی نامردی هستند، ابراز انزجار میکند. در نهایت، شاعر بر این نکته تأکید میکند که باید از این گونه افراد دوری کرد، چرا که آنها نمیتوانند به خوبی پدرشان باشند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
شبی دعوتی بود در کوی من
ز هر جنس مردم در او انجمن
چو آواز مطرب در آمد ز کوی
به گردون شد از عاشقان های و هوی
پریچهرهای بود محبوب من
بدو گفتم ای لعبت خوب من
چرا با رفیقان نیایی به جمع
که روشن کنی بزم ما را چو شمع؟
شنیدم سهی قامت سیمتن
که میرفت و میگفت با خویشتن
محاسن چو مردان ندارم به دست
نه مردی بود پیش مردان نشست
سیه نامه تر زآن مخنث مخواه
که پیش از خطش روی گردد سیاه
از آن بی حمیت بباید گریخت
که نامردیش آب مردان بریخت
پسر کاو میان قلندر نشست
پدر گو ز خیرش فرو شوی دست
دریغش مخور بر هلاک و تلف
که پیش از پدر مرده به ناخلف