زنِ خوبِ فرمانبَرِ پارسا
کُنَد مَردِ درویش را پادشا
این متن به بررسی ویژگیها و اهمیت زن در زندگی مردان میپردازد. شاعر از زن خوب و پارسا تمجید میکند و او را به عنوان یار و همیار مرد درویش معرفی میکند. تأکید بر این است که اگر زن نیکو و خوشحالت باشد، زندگی مرد به خوبی پیش خواهد رفت. همچنین، زن باید از زشتیها دوری کند و در معاشرتها با دیگران عفت و وقار را حفظ کند. شاعر به مشکلات ناشی از داشتن زن بدخُو اشاره میکند و میگوید که یک زن بد میتواند زندگی را به جهنم تبدیل کند. او از اهمیت وفاداری و صداقت در رابطه اشاره میکند و زن را به عنوان ناز و نعمت زندگی به تصویر میکشد. در پایان، شاعر به این نکته اشاره دارد که در انتخاب همسر باید دقت کرد و از انتخاب زن بد اجتناب کرد. در نهایت، مضمون اصلی این شعر تأکید بر تأثیر مثبت و منفی زنان در زندگی مردان است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
زنِ خوبِ فرمانبَرِ پارسا
کُنَد مَردِ درویش را پادشا
برو پنج نوبت بزن بر دَرَت
چو یاری موافق بود در بَرَت
همهْ روز اگر غم خوری، غمْ مَدار
چو شب غمگُسارت بُوَد در کنار
کرا خانه، آباد و، همخوابه، دوست
خدا را به رحمت نظر سوی اوست
چو مَستور باشد زن و خوبروی
به دیدارِ او در بهشت است شُوی
کسی برگرفت از جهانْ کامِ دل،
که یکدل بود با وی آرامِ دل
اگر پارسا باشد و خوشسَخُن
نگه در نکوییّ و زشتی مَکُن
زنِ خوشمَنِش، دلنشانتر که خوب
که آمیزگاری بپوشد عیوب
ببرد از پریچهرهٔ زشتخوی
زنِ دیوسیمایِ خوشطبع، گوی
چو حلوا خورَد سرکه از دستِ شُوی
نه حلوا خورد سرکهاندودهروی
دلارام باشد زنِ نیکخواه
ولیکن زن بد، خدایا پناه!
چو طوطی کلاغش بُوَد همنفس
غنیمت شمارَد خلاص از قفس
سر اندر جهان نِه به آوارگی
وگرنه، بنِه دل به بیچارگی
تهیپایْ رفتنْ بِه از کفشِ تَنگ
بلایِ سفر، بِه که در خانهْ جنگ
به زندانِ قاضی گرفتار بِه
که در خانه دیدن بر ابرو گره
سفر، عید باشد بر آن کدخدای
که بانویِ زشتش بود در سرای
درِ خرمی بر سرایی ببند
که بانگِ زن از وی برآید بلند
چو زن راهِ بازار گیرد، بزن
وگرنه تو در خانه بنشین چو زن!
اگر زن ندارد سوی مَرد، گوش
سَراویلِ کُحلیش در مَرد پوش
زنی را که جهل است و ناراستی
بلا بر سرِ خود، نه زن خواستی
چو در کیله یک جو امانت شکست
از انبارِ گندم فرو شوی دست
بر آن بنده، حق نیکویی خواسته است
که با او دل و دستِ زن راست است
چو در رویِ بیگانه خندید زن
دگر، مَرد گو لافِ مَردی مزن
زنِ شُوخ چون دست در قلیه کرد
برو گو بنه پنجه بر رویِ مَرد
ز بیگانگان چشمِ زن کور باد
چو بیرون شد از خانه، در گور باد
چو بینی که زن پایبرجایْ نیست
ثبات، از خردمندی و رای نیست
گریز از کفش در دهانِ نهنگ
که مُردن بِه از زندگانی به ننگ
بپوشانش از چشمِ بیگانه روی
وگر نشنود، چه زن آنگه چه شوی!
زنِ خوبِ خوشطبع رنج است و بار
رها کن زنِ زشتِ ناسازگار
چه نغز آمد این یک سخن زآن دو تن
که بودند سرگشته از دستِ زن
یکی گفت : «کس را زنِ بد مباد»
دگر گفت : «زن در جهانْ خوَد مباد!»
زنِ نو کن ای دوست هر نوبهار
که تقویمِ پاری نیاید به کار
کسی را که بینی گرفتارِ زن
مکن سعدیا، طعنه بر وی مزن
تو هم جَور بینی و بارش کشی
اگر یک سَحَر در کنارش کشی