شنیدم که دزدی درآمد ز دشت
به دروازهٔ سیستان برگذشت
این شعر حکایت دزدی شبرو است که به شهری میرسد و در آنجا یک بقال او را فریب میدهد. دزد از اینکه بعضی از مردم در روز روشن دزدی میکنند فغان سر میدهد و از خدا میخواهد که از مجازات دزدان چشمپوشی کند زیرا دزدان واقعی کسان دیگری هستند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
شنیدم که دزدی درآمد ز دشت
به دروازهٔ سیستان برگذشت
بدزدید بقال از او نیم دانگ
برآورد دزد سیهکار بانگ:
خدایا تو شبرو به آتش مسوز
که ره میزند سیستانی بهروز