چنین گفت پیری پسندیده هوش
خوش آید سخنهای پیران به گوش
این شعر از زبان پیری حکیمانه و باهوش بیان شده که تجربیات خود را با دیگران در میان میگذارد. او از سفری به هند یاد میکند و تصویری از شب یلدا به تصویر میکشد. در این سفر، او با صحنهای مواجه میشود که دختری زیبا در آغوش یک موجود زشت و شیطانی قرار دارد. این صحنه او را به شدت تحت تأثیر قرار میدهد و او تلاش میکند تا از این وضعیت نجات یابد، اما با دشنام و زجر مواجه میشود. او به خاطر اعمال نادرستِ خود احساس ننگ میکند و در نهایت تصمیم میگیرد از این کارهای ناخوشایند دوری کند و به توبه بپردازد. در انتها، پیر با تأکید بر اهمیت عقل و هوش، از دیگران میخواهد که از تجربیات او درس بگیرند و در مواقع مشابه، صرفاً به فکر عواقب کارهای خود باشند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
چنین گفت پیری پسندیده هوش
خوش آید سخنهای پیران به گوش
که در هند رفتم به کنجی فراز
چه دیدم؟ چو یلدا سیاهی دراز
تو گفتی که عفریت بلقیس بود
به زشتی نمودار ابلیس بود
در آغوش وی دختری چون قمر
فرو برده دندان به لبهاش در
چنان تنگش آورده اندر کنار
که پنداری اللیل یغشی النهار
مرا امر معروف دامن گرفت
فضول آتشی گشت و در من گرفت
طلب کردم از پیش و پس چوب و سنگ
که ای نا خدا ترس بی نام و ننگ
به تشنیع و دشنام و آشوب و زجر
سپید از سیه فرق کردم چو فجر
شد آن ابر ناخوش ز بالای باغ
پدید آمد آن بیضه از زیر زاغ
ز لا حولم آن دیو هیکل بجست
پری پیکر اندر من آویخت دست
که ای زرق سجادهٔ دلق پوش
سیهکار دنیاخر دینفروش
مرا عمرها دل ز کف رفته بود
بر این شخص و جان بر وی آشفته بود
کنون پخته شد لقمه خام من
که گرمش به در کردی از کام من
تظلم برآورد و فریاد خواند
که شفقت بر افتاد و رحمت نماند
نماند از جوانان کسی دستگیر
که بستاندم داد از این مرد پیر؟
که شرمش نیاید ز پیری همی
زدن دست در ستر نامحرمی
همی کرد فریاد و دامن به چنگ
مرا مانده سر در گریبان ز ننگ
فرو گفت عقلم به گوش ضمیر
که از جامه بیرون روم همچو سیر
نه خصمی که با او برآیی به داو
بگرداندت گرد گیتی به گاو
برهنه دوان رفتم از پیش زن
که در دست او جامه بهتر که من
پس از مدتی کرد بر من گذار
که میدانیم؟ گفتمش زینهار!
که من توبه کردم به دست تو بر
که گرد فضولی نگردم دگر
کسی را نیاید چنین کار پیش
که عاقل نشیند پس کار خویش
از آن شنعت این پند برداشتم
دگر دیده نادیده انگاشتم
زبان در کش ار عقل داری و هوش
چو سعدی سخن گوی ور نه خموش