باب هفتم در عالم تربیت

بخش ۵ - حکایت

سرودهٔ سعدی
هوش مصنوعی

دربارهٔ این سروده

برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحه‌کلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.

۱

یکی ناسزا گفت در وقتِ جنگ

گریبان دریدند وی را به چنگ

۲

قفا‌خورده عریان و گریان نِشَست

جهاندیده‌ای گفتش ای خودپرست

۳

چو غنچه گرت بسته بودی دهن

دریده ندیدی چو گُل پیرهن

۴

سراسیمه گوید سخن بر گزاف

چو طنبور بی‌مغزِ بسیار‌لاف

۵

نبینی که آتش زبان است و بس

به آبی توان کشتنش در نَفَس؟

۶

اگر هست مرد از هنر بهره‌ور

هنر خود بگوید نه صاحب‌هنر

۷

اگر مشکِ خالص نداری مگوی

ورت هست خود فاش گردد به بوی

۸

به سوگند گفتن که زر مغربی است

چه حاجت؟ محک خود بگوید که چیست

۹

بگویند از این حرف‌گیران هزار

که سعدی نه اهل است و آمیزگار

۱۰

روا باشد ار پوستینم دَرَند

که طاقت ندارم که مغزم بَرَند

بازگشت به سروده‌های سعدی