باب ششم در قناعت

بخش ۹ - حکایت

سرودهٔ سعدی
هوش مصنوعی

دربارهٔ این سروده

برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحه‌کلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.

۱

یکی نان‌خورش جز پیازی نداشت

چو دیگر کسان برگ و سازی نداشت

۲

پراکنده‌ای گفتش ای خاکسار

برو طبخی از خوان یغما بیار

۳

بخواه و مدار از کس ای خواجه باک

که مقطوع روزی بود شرمناک

۴

قبا بست و چابک نوردید دست

قبایش دریدند و دستش شکست

۵

شنیدم که می‌گفت و خون می‌گریست

که ای نفس، خودکرده را چاره چیست؟

۶

بلا جوی باشد گرفتار آز

من و خانه من‌بعد و نان و پیاز

۷

جوینی که از سعی بازو خورم

به از میده بر خوان اهل کرم

۸

چه دلتنگ خفت آن فرومایه دوش

که بر سفرهٔ دیگران داشت گوش

بازگشت به سروده‌های سعدی