یکی نانخورش جز پیازی نداشت
چو دیگر کسان برگ و سازی نداشت
در این شعر، یکی از افراد به خاطر نداشتن غذا و امکانات، احساس فقر و حقارت میکند. او فقط یک پیاز و نان دارد و با حسرت به سفره دیگران نگاه میکند. فردی به او میگوید که برو و از خوان یغما چیزی برای خود ببر. او با شجاعت آماده میشود، اما در حین تلاشهایش دچار آسیب میشود و در نهایت به فکر خود و زندگیاش میافتد. این شعر بیانگر درد و رنج ناشی از فقر و حسادت به دیگران است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
یکی نانخورش جز پیازی نداشت
چو دیگر کسان برگ و سازی نداشت
پراکندهای گفتش ای خاکسار
برو طبخی از خوان یغما بیار
بخواه و مدار از کس ای خواجه باک
که مقطوع روزی بود شرمناک
قبا بست و چابک نوردید دست
قبایش دریدند و دستش شکست
شنیدم که میگفت و خون میگریست
که ای نفس، خودکرده را چاره چیست؟
بلا جوی باشد گرفتار آز
من و خانه منبعد و نان و پیاز
جوینی که از سعی بازو خورم
به از میده بر خوان اهل کرم
چه دلتنگ خفت آن فرومایه دوش
که بر سفرهٔ دیگران داشت گوش