چه آوردم از بصره دانی عجب
حدیثی که شیرین تر است از رطب
این متن دربارهی ماجرایی است که راوی از بصره آورده و به داستانی از یک مرد مسکین و کلانی در خرماستان میپردازد. مردی در تلاش برای خوردن خرما از درختی به سختی به زمین میافتد و به بیعفتی و نداشتن کنترل بر شکم خود اشاره میشود. این داستان به نوعی به نقد حرص و ولع انسانها در خوردن و نیازهای مادی میپردازد و تأکید میکند که شکم همواره بندهای است که نمیتوان آن را با مال و منال پر کرد و در نهایت به خاک بازمیگردد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
چه آوردم از بصره دانی عجب
حدیثی که شیرین تر است از رطب
تنی چند در خرقه راستان
گذشتیم بر طرف خرماستان
یکی در میان معده انبار بود
ز پر خواری خویش بس خوار بود
میان بست مسکین و شد بر درخت
وز آنجا به گردن در افتاد سخت
نه هر بار خرما توان خورد و برد
لت انبان بد عاقبت خورد و مرد
رئیس ده آمد که این را که کشت؟
بگفتم مزن بانگ بر ما درشت
شکم دامن اندر کشیدش ز شاخ
بود تنگدل رودگانی فراخ
شکم بند دست است و زنجیر پای
شکم بنده نادر پرستد خدای
سراسر شکم شد ملخ لاجرم
به پایش کشد مور کوچک شکم
برو اندرونی به دست آر، پاک
شکم پر نخواهد شد الّا به خاک