باب ششم در قناعت

بخش ۴ - حکایت

سرودهٔ سعدی
هوش مصنوعی

دربارهٔ این سروده

برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحه‌کلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.

۱

یکی را تب آمد ز صاحبدلان

کسی گفت شِکَّر بخواه از فلان

۲

بگفت ای پسر تلخی مردنم

به از جور روی ترش بردنم

۳

شکر عاقل از دست آن کس نخورد

که روی از تکبر بر او سرکه کرد

۴

مرو از پی هر چه دل خواهدت

که تمکین تن نور جان کاهدت

۵

کند مرد را نفس اماره خوار

اگر هوشمندی عزیزش مدار

۶

اگر هرچه باشد مرادت خوری

ز دوران بسی نامرادی بری

۷

تنور شکم دم به دم تافتن

مصیبت بود روز نایافتن

۸

به تنگی بریزاندت روی رنگ

چو وقت فراخی کنی معده تنگ

۹

کِشد مرد پرخواره بار شکم

وگر در نیابد کشد بار غم

۱۰

شکم بنده بسیار بینی خجل

شکم پیش من تنگ بهتر که دل

بازگشت به سروده‌های سعدی