مرا حاجیی شانهٔ عاج داد
که رحمت بر اخلاق حجاج باد
در این شعر، شاعر به مفهوم قناعت و تساوی در شرایط انسانی اشاره میکند. او از تجربهای صحبت میکند که سگی به او وفادار بوده و این موضوع باعث میشود که بگوید نباید به خود پرستی و طمع دچار شود. شاعر با اشاره به اینکه هم سلطان و هم درویش در حقیقت برابرند، به نفس خود توصیه میکند که باید به اندک قناعت کند و از جستجوی پرخوری و دنیاپرستی دست بردارد. در کل، این شعر به ترویج سادهزیستی و دوری از طمع میپردازد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
مرا حاجیی شانهٔ عاج داد
که رحمت بر اخلاق حجاج باد
شنیدم که باری سگم خوانده بود
که از من به نوعی دلش مانده بود
بینداختم شانه کاین استخوان
نمیبایدم دیگرم سگ مخوان
مپندار چون سرکهٔ خود خورم
که جور خداوند حلوا برم
قناعت کن ای نفس بر اندکی
که سلطان و درویش بینی یکی
چرا پیش خسرو به خواهش روی
چو یک سو نهادی طمع، خسروی
وگر خود پرستی شکم طبله کن
در خانهٔ این و آن قبله کن