چه خوش گفت شاگرد منسوج باف
چو عنقا بر آورد و پیل و زراف
این متن گفتگوی یک شاگرد بافنده است که میگوید بجز نقشهایی که استاد از بالا میبندد، نمیتواند بزند. شاعر در ادامه به موضوع شرک و توحید پرداخته است و در پایان برای مخاطب و خواننده، گشایش و لطف الهی آرزو کردهاست.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
چه خوش گفت شاگرد منسوج باف
چو عنقا بر آورد و پیل و زراف
مرا صورتی بر نیاید ز دست
که نقشش معلم ز بالا نبست
گرت صورت حال بد یا نکوست
نگارندهٔ دست تقدیر، اوست
در این، نوعی از شرک پوشیده هست
که زیدم بیازرد و عمروم بخست
گرت دیده بخشد خداوند امر
نبینی دگر صورت زید و عمرو
نپندارم ار بنده دم در کشد
خدایش به روزی قلم در کشد
جهانآفرینت گشایش دهاد
که گر وی ببندد، که داند گشاد؟