باب پنجم در رضا

بخش ۹ - حکایت

سرودهٔ سعدی
هوش مصنوعی

دربارهٔ این سروده

برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحه‌کلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.

۱

یکی پیرِ درویش در خاک کیش

چه خوش گفت با همسر زشت خویش

۲

چو دست قضا زشت‌رویت سرشت

میندای گلگونه بر روی زشت

۳

که حاصل کند نیکبختی به زور؟

به سرمه که بینا کند چشم کور؟

۴

نیاید نکوکاری از بد رگان

محال است دوزندگی از سگان

۵

همه فیلسوفان یونان و روم

ندانند کرد انگبین از زقوم

۶

ز وحشی نیاید که مردم شود

به سعی اندر او تربیت گم شود

۷

توان پاک‌‎کردن ز زنگ آینه

ولیکن نیاید ز سنگ آینه

۸

به کوشش نروید گل از شاخ بید

نه زنگی به گرمابه گردد سپید

۹

چو رد می‌نگردد خدنگ قضا

سپر نیست مر بنده را جز رضا

بازگشت به سروده‌های سعدی