شنیدم که دیناری از مفلسی
بیفتاد و مسکین بجستش بسی
این شعر درباره قسمت و روزی آدمیان است که از پیش تعیین شده است. حکایت درباره کسی است که سکهای را گممیکند و هرچه تلاش میکند نمیتواند بیابد اما شخص دیگری ناخواسته آن سکه را مییابد. شاعر در این شعر از برتری تقدیر بر زور و دانایی آدمیان گفته است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
شنیدم که دیناری از مفلسی
بیفتاد و مسکین بجستش بسی
به آخر سر ناامیدی بتافت
یکی دیگرش ناطلب کرده یافت
به بدبختی و نیکبختی قلم
بگردید و ما همچنان در شکم
نه روزی به سرپنجگی میخورند
که سرپنجگان تنگروزی ترند
بسا چارهدانا به سختی بمرد
که بیچاره گوی سلامت ببرد