شبی کُردی از دردِ پهلو نخفت
طبیبی در آن ناحیت بود و گفت
حکایت درباره طبیبی است که پس از معاینه یک بیمار که از درد شکم نمیتوانست بخوابد، میگوید که بیماریاش کشنده است و تا صبح زنده نمیماند. از قضا همانشب طبیب میمیرد و بیمار مزبور تا سالها زندگی میکند. این شعر درباره تقدیر و سرنوشت آدمیان و زمان اجل آدمیان است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
شبی کُردی از دردِ پهلو نخفت
طبیبی در آن ناحیت بود و گفت
از این دست کاو برگ رَز میخورد
عجب دارم ار شب به پایان بَرَد
که در سینه، پیکانِ تیرِ تتار
به از ثقلِ مأکولِ ناسازگار
گر افتد به یک لقمه در روده پیچ
همه عمرِ نادان بر آید به هیچ
قضا را طبیب اندر آن شب بِمُرد
چهل سال از این رفت و زندهست کُرد