باب پنجم در رضا

بخش ۴ - حکایت طبیب و کرد

سرودهٔ سعدی
هوش مصنوعی

دربارهٔ این سروده

برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحه‌کلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.

۱

شبی کُردی از دردِ پهلو نخفت

طبیبی در آن ناحیت بود و گفت

۲

از این دست کاو برگ رَز می‌خورد

عجب دارم ار شب به پایان بَرَد

۳

که در سینه، پیکانِ تیرِ تتار

به از ثقلِ مأکولِ ناسازگار

۴

گر افتد به یک لقمه در روده پیچ

همه عمرِ نادان بر آید به هیچ

۵

قضا را طبیب اندر آن شب بِمُرد

چهل سال از این رفت و زنده‌ست کُرد

بازگشت به سروده‌های سعدی