شبی زیت فکرت همی سوختم
چراغ بلاغت می افروختم
شاعر در این شعر از احساسات عمیق و نظریات فلسفی خود صحبت میکند. او به بررسی چالشهای فکری و پیچیدگیهای زندگی میپردازد و بیان میکند که بر این باور نیست که قدرت و زور تنها راه رسیدن به سعادت است. وی تاکید میکند که بلاغت و تفکر عمیق نه تنها به کلام شیرین، بلکه به نوعی آگاهی و درک صحیح از دنیا نیاز دارد. او کارایی کلمات را به تیغ زبان تشبیه میکند و از این طریق میخواهد نشان دهد که با روش صحیح میتوان به چالشهای زندگی پرداخت. در نهایت، او به حکمت و بزرگیای که در صبوری و ساختن ارتباط با زندگی نهفته است، اشاره میکند و از ضرورت پذیرش شرایط زندگی سخن میگوید.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
شبی زیت فکرت همی سوختم
چراغ بلاغت می افروختم
پراکنده گویی حدیثم شنید
جز احسنت گفتن طریقی ندید
هم از خبث نوعی در آن درج کرد
که ناچار فریاد خیزد ز درد
که فکرش بلیغ است و رایش بلند
در این شیوهٔ زهد و طامات و پند
نه در خشت و کوپال و گرز گران
که این شیوه ختم است بر دیگران
نداند که ما را سر جنگ نیست
وگر نه مجال سخن تنگ نیست
توانم که تیغ زبان بر کشم
جهانی سخن را قلم در کشم
بیا تا در این شیوه چالش کنیم
سر خصم را سنگ، بالش کنیم
سعادت به بخشایش داورست
نه در چنگ و بازوی زور آورست
چو دولت نبخشد سپهر بلند
نیاید به مردانگی در کمند
نه سختی رسید از ضعیفی به مور
نه شیران به سرپنجه خوردند و زور
چو نتوان بر افلاک دست آختن
ضروری است با گردشش ساختن
گرت زندگانی نبشتهست دیر
نه مارت گزاید نه شمشیر و شیر
وگر در حیاتت نماندهست بهر
چنانت کشد نوشدارو که زهر
نه رستم چو پایان روزی بخورد
شغاد از نهادش برآورد گرد؟