یکی بربطی در بغل داشت مست
به شب در سَرِ پارسایی شکست
این شعر حکایت مطربی است که ساز خود را در حال مستی، بر سر یک شخص پارسا میشکند و آن پارسا با خواست و میل خود، غرامت ساز او را میپردازد. شاعر با روایت این داستان از گذشت، فروتنی و نیکوکاری انسانهای خدادوست میگوید.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
یکی بربطی در بغل داشت مست
به شب در سَرِ پارسایی شکست
چو روز آمد آن نیکمردِ سلیم
برِ سنگدل برد یک مشت سیم
که دوشینه معذور بودی و مست
تو را و مرا بربط و سر شکست
مرا به شد آن زخم و برخاست بیم
تو را به نخواهد شد الّا به سیم
از این دوستانِ خدا بر سرند
که از خلق بسیار بر سر خورند