شنیدم که لقمان سیهفام بود
نه تنپرور و نازکاندام بود
در این شعر، لقمان به عنوان فردی سیاهفام و با شخصیتی بزرگ توصیف میشود. او در برابر ظلم و مشکلات عاطفی مقاومت میکند و باوجود ناملایمات، با حکمت و صبوری زندگی میگذرانید. لقمان به بندهاش که از او پوزش میخواهد، میخندد و میگوید که پوزش چه فایدهای دارد، زیرا او سالها تحت فشار بوده است. با این حال، او میفهمد که این بنده برایش سودی نداشته. لقمان همچنین به بندهاش میآموزد که در مواجهه با سختیها نباید بر زیردستان خود خشونت روا دارد و باید همواره با لطافت و دلسوزی رفتار کند. در نهایت، متن به این ایده میرسد که باید از قدرت خود به درستی استفاده کرد و با انسانها با مهربانی رفتار نمود.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
شنیدم که لقمان سیهفام بود
نه تنپرور و نازکاندام بود
یکی بندهٔ خویش پنداشتش
زبون دید و در کارِ گل داشتش
جفا دید و با جور و قهرش بساخت
به سالی سَرایی ز بهرش بساخت
چو پیش آمدش بندهٔ رفته باز
ز لقمانش آمد نهیبی فراز
به پایش درافتاد و پوزش نمود
بخندید لقمان که پوزش چه سود؟
به سالی ز جورت جگر خون کنم
به یک ساعت از دل به در چون کنم؟
ولی هم ببخشایم ای نیکمرد
که سود تو ما را زیانی نکرد
تو آباد کردی شبستانِ خویش
مرا حکمت و معرفت گشت بیش
غلامی است در خیلم ای نیکبخت
که فرمایمش وقتها کارِ سخت
دگر ره نیازارمش سخت، دل
چو یاد آیدم سختیِ کارِ گل
هر آن کس که جورِ بزرگان نبُرد
نسوزد دلش بر ضعیفانِ خُرد
گر از حاکمان سختت آید سخُن
تو بر زیردستان درشتی مکُن
نکو گفت بهرامشه با وزیر
که دشوار با زیردستان مگیر