ز ویرانهٔ عارفی ژنده پوش
یکی را نباح سگ آمد به گوش
در این شعر، عارف ژندهپوشی در ویرانهای نشسته و ناگهان صدای سگی او را متوجه میکند. او با خود میگوید که این سگ چرا اینجا است و به دنبال درویش صالح میگردد. اما نمیتواند کسی جز خود عارف را بیابد. در نهایت، عارف متوجه میشود که باید از کبر و خودخواهی دست بکشد و به تواضع روی آورد. او این موضوع را به سمبلی از سگ نسبت میدهد که نشاندهنده فقر و بیچارگی است و تصریح میکند که برای رسیدن به مقام والا باید از خود برتری کنارهگیری کرد. در پایان، نتیجه میگیرد که عزت و مقام در گرو تواضع و فروتنی است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ز ویرانهٔ عارفی ژنده پوش
یکی را نباح سگ آمد به گوش
به دل گفت گویی سگ اینجا چراست؟
درآمد که درویش صالح کجاست؟
نشان سگ از پیش و از پس ندید
به جز عارف آنجا دگر کس ندید
خجل باز گردیدن آغاز کرد
که شرم آمدش بحث این راز کرد
شنید از درون عارف آواز پای
هلا گفت بر در چه پایی؟ در آی
مپندار ای دیدهٔ روشنم
کز ایدر سگ آواز کرد، این منم
چو دیدم که بیچارگی میخرد
نهادم ز سر کبر و رای و خرد
چو سگ بر درش بانگ کردم بسی
که مسکین تر از سگ ندیدم کسی
چو خواهی که در قدر والا رسی
ز شیب تواضع به بالا رسی
در این حضرت آنان گرفتند صدر
که خود را فروتر نهادند قدر
چو سیل اندر آمد به هول و نهیب
فتاد از بلندی به سر در نشیب
چو شبنم بیفتاد مسکین و خرد
به مهر آسمانش به عیوق برد