به خشم از ملک بندهای سربتافت
بفرمود جستن کسش در نیافت
در این شعر، سخن از خشم و رفتار ملایم به میان آمده است. گویا یک ملک از خشم بر بندهای پرخاش میکند و به جلاد دستور میدهد که او را به قتل برساند. اما به محض اینکه جلاد آماده میشود، ملک از دل تنگ خود به خدا میگوید که او را ببخشد، چرا که در زندگی همیشه در نعمت بوده و دوستخواری کرده است. او میگوید که نگران است که دشمنش از خون او خوشحال شود. این داستان به ما یادآوری میکند که سخنان نرم و ملایم مانند آب بر آتش خشم اثر میگذارد و باید با خصمانه و تندی رفتار نکرد. بنابراین، در برابر دشوارها باید تواضع و نرمی به خرج دهیم تا از عواقب بد در امان باشیم.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
به خشم از ملک بندهای سربتافت
بفرمود جستن کسش در نیافت
چو بازآمد از راه خشم و ستیز
به شمشیر زن گفت خونش بریز
به خون تشنه جلاد نامهربان
برون کرد دشنه چو تشنه زبان
شنیدم که گفت از دل تنگ ریش
خدایا بحل کردمش خون خویش
که پیوسته در نعمت و ناز و نام
در اقبال او بودهام دوستکام
مبادا که فردا به خون منش
بگیرند و خرم شود دشمنش
ملک را چو گفت وی آمد به گوش
دگر دیگ خشمش نیاورد جوش
بسی بر سرش داد و بر دیده بوس
خداوند رایت شد و طبل و کوس
به رفق از چنان سهمگن جایگاه
رسانید دهرش بدان پایگاه
غرض زین حدیث آن که گفتار نرم
چو آب است بر آتش مرد گرم
تواضع کن ای دوست با خصم تند
که نرمی کند تیغ برنده کند
نبینی که در معرض تیغ و تیر
بپوشند خفتان صد تو حریر