ملک صالح از پادشاهان شام
برون آمدی صبحدم با غلام
ملک صالح، پادشاهی از شام، صبح زود با غلامش به بازار و کوی میرود. او به درویشها که در مسجد خوابیدهاند، توجه میکند. یکی از درویشها در صحبتش با دیگری به ظلم پادشاهان و مشکلات درویشان اشاره میکند و میگوید که اگر پادشاهان با بزرگان به بهشت بروند، او حاضر نیست از گور بر خیزد. ملک صالح این سخن را میشنود و از درویشها دعوت میکند که نزد او بیایند. او با احترام از آنها استقبال میکند و بر مشکلات و رنجهایشان مرهم میگذارد. درویشها از او نصیحت میخواهند و ملک صالح در جواب، به تواضع و ارادت تأکید میکند. او اشاره میکند که فقط کسانی که به بندگان خدا خدمت کنند، میتوانند به سعادت برسند و تواضع را راهی برای شرافت و بزرگی میداند. در نهایت، ملک صالح به درویشها میگوید که اگر به خاطر غرور خود با دیگران ناسازگار باشند، نمیتوانند در بهشت جایی داشته باشند. او بر اهمیت ارادت و خدمت تأکید میکند و مردم را به دوستی و همدلی دعوت میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ملک صالح از پادشاهان شام
برون آمدی صبحدم با غلام
بگشتی در اطراف بازار و کوی
به رسم عرب نیمه بر بسته روی
که صاحب نظر بود و درویش دوست
هر آن کاین دو دارد ملک صالح اوست
دو درویش در مسجدی خفته یافت
پریشان دل و خاطر آشفته یافت
شب سردشان دیده نابرده خواب
چو حربا تأمل کنان آفتاب
یکی زآن دو می گفت با دیگری
که هم روز محشر بود داوری
گر این پادشاهان گردن فراز
که در لهو و عیشند و با کام و ناز
در آیند با عاجزان در بهشت
من از گور سر بر نگیرم ز خشت
بهشت برین ملک و مأوای ماست
که بند غم امروز بر پای ماست
همه عمر از اینان چه دیدی خوشی
که در آخرت نیز زحمت کشی؟
اگر صالح آنجا به دیوار باغ
بر آید، به کفتش بدرم دماغ
چو مرد این سخن گفت و صالح شنید
دگر بودن آنجا مصالح ندید
دمی رفت تا چشمهٔ آفتاب
ز چشم خلایق فرو شست خواب
دوان هر دو را کس فرستاد و خواند
به هیبت نشست و به حرمت نشاند
بر ایشان ببارید باران جود
فرو شستشان گرد ذل از وجود
پس از رنج سرما و باران و سیل
نشستند با نامداران خیل
گدایان بی جامه شب کرده روز
معطر کنان جامه بر عود سوز
یکی گفت از اینان ملک را نهان
که ای حلقه در گوش حکمت جهان
پسندیدگان در بزرگی رسند
ز ما بندگانت چه آمد پسند؟
شهنشه ز شادی چو گل بر شکفت
بخندید در روی درویش و گفت
من آن کس نیم کز غرور حشم
ز بیچارگان روی در هم کشم
تو هم با من از سر بنه خوی زشت
که ناسازگاری کنی در بهشت
من امروز کردم در صلح باز
تو فردا مکن در به رویم فراز
چنین راه اگر مقبلی پیش گیر
شرف بایدت دست درویش گیر
بر از شاخ طوبی کسی بر نداشت
که امروز تخم ارادت نکاشت
ارادت نداری سعادت مجوی
به چوگان خدمت توان برد گوی
تو را کی بود چون چراغ التهاب
که از خود پری همچو قندیل از آب؟
وجودی دهد روشنایی به جمع
که سوزیش در سینه باشد چو شمع