باب چهارم در تواضع

بخش ۱۰ - حکایت در معنی عزت نفس مردان

سرودهٔ سعدی
هوش مصنوعی

دربارهٔ این سروده

برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحه‌کلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.

۱

سگی پای صحرانشینی گزید

به خشمی که زهرش ز دندان چکید

۲

شب از درد بیچاره خوابش نبرد

به خیل اندرش دختری بود خرد

۳

پدر را جفا کرد و تندی نمود

که آخر تو را نیز دندان نبود؟

۴

پس از گریه مرد پراکنده روز

بخندید کای بابک دلفروز

۵

مرا گرچه هم سلطنت بود و بیش

دریغ آمدم کام و دندان خویش

۶

محال است اگر تیغ بر سر خورم

که دندان به پای سگ اندر برم

۷

توان کرد با ناکسان بد رگی

ولیکن نیاید ز مردم سگی

بازگشت به سروده‌های سعدی