باب چهارم در تواضع

بخش ۳ - حکایت در معنی نظر مردان در خود به حقارت

سرودهٔ سعدی
هوش مصنوعی

دربارهٔ این سروده

برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحه‌کلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.

۱

جوانی خردمندِ پاکیزه‌بوم

ز دریا بر آمد به دربندِ روم

۲

در او فضل دیدند و فقر و تمیز

نهادند رختش به جایی عزیز

۳

سرِ صالحان گفت روزی به مرد

که خاشاک مسجد بیفشان و گرد

۴

همان کاین سخن مرد رهرو شنید

برون رفت و بازش کس آنجا ندید

۵

بر آن حمل کردند یاران و پیر

که پروای خدمت نبودش فقیر

۶

دگر روز خادم گرفتش به راه

که «‌ناخوب کردی به رایِ تباه

۷

ندانستی ای کودکِ خودپسند‌؟

که مردان ز خدمت به جایی رسند‌؟‌»

۸

گرستن گرفت از سر صدق و سوز

که ‌«ای یار جان‌پرورِ دلفروز

۹

نه گَرد اندر آن بُقعه دیدم‌، نه خاک

من آلوده بودم در آن جای پاک

۱۰

گرفتم قدم لاجرم باز پس

که پاکیزه به مسجد از خاک و خس‌»

۱۱

طریقت جز این نیست درویش را

که افکنده دارد تنِ خویش را

۱۲

بلندیت باید‌، تواضع گزین

که آن بام را نیست سُلَّم جز این

بازگشت به سروده‌های سعدی