یکی قطره باران ز ابری چکید
خجل شد چو پهنای دریا بدید
در این شعر، قطرهای از باران که از ابر میافتد، وقتی در کنار دریا قرار میگیرد، احساس حقارت میکند و با خود میگوید که در برابر عظمت دریا، کوچک و ناچیز است. در اثر تواضع و دیدن حقارت خود در برابر دریا یک صدف به او کمک میکند تا به جواهری ارزشمند تبدیل شود. در نهایت، شاعر به اهمیت تواضع و فروتنی اشاره میکند و میگوید که انسانهای باهوش همیشه راه تواضع و افتادگی در پیش میگیرند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
یکی قطره باران ز ابری چکید
خجل شد چو پهنای دریا بدید
که جایی که دریاست من کیستم؟
گر او هست حقا که من نیستم
چو خود را به چشم حقارت بدید
صدف در کنارش به جان پرورید
سپهرش به جایی رسانید کار
که شد نامور لؤلؤ شاهوار
بلندی از آن یافت کاو پست شد
در نیستی کوفت تا هست شد
تواضع کند هوشمند گزین
نهد شاخ پر میوه سر بر زمین