شکر لب جوانی نی آموختی
که دلها در آتش چو نی سوختی
در این شعر، شاعر به جوانی اشاره میکند که از هنر نینوازی و رموز عشق آگاه نشده است. پدرش بارها او را از عواقب ناآگاهیاش برحذر کرده اما جوان همچنان در پی دلمشغولیهای خود است. شاعر به این جوان میآموزد که رقص و شور عشق از نشانههای دلباختگی است و باید از قید و بندهای ظاهری چون ناموس و زرق و برق دست کشید. او تاکید میکند که رقص و نغمهسرایی در یاد دوست، مایه حیات است و آزادی واقعی در ترک قید و بندها نهفته است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
شکر لب جوانی نی آموختی
که دلها در آتش چو نی سوختی
پدر بارها بانگ بر وی زدی
به تندی و آتش در آن نی زدی
شبی بر ادای پسر گوش کرد
سماعش پریشان و مدهوش کرد
همی گفت و بر چهره افکنده خوی
که آتش به من در زد این بار نی
ندانی که شوریده حالان مست
چرا بر فشانند در رقص دست؟
گشاید دری بر دل از واردات
فشاند سر دست بر کاینات
حلالش بود رقص بر یاد دوست
که هر آستینیش جانی در اوست
گرفتم که مردانهای در شنا
برهنه توانی زدن دست و پا
بکن خرقه نام و ناموس و زرق
که عاجز بود مرد با جامه غرق
تعلق حجاب است و بی حاصلی
چو پیوندها بگسلی واصلی