قضا را من و پیری از فاریاب
رسیدیم در خاک مغرب به آب
شاعر در این بیتها تجربهای را از سفر و مراسمی در دریا و غواصی توصیف میکند. او و یک پیرمرد از فاریاب به مکانی در مغرب رسیدهاند. شاعر در کشتی با کمبود مالی مواجه است و کشتی به دلیل ترس ناخدا در حال حرکت است. در این میان، شاعر در حال گریه است و پیرمرد او را دلداری میدهد و به او میگوید نگران نباشد، زیرا کسی خواهد آمد که آنان را نجات دهد. پیر به شاعر میگوید که در زندگی واقعی، کسانی مانند ابدال در آب و آتش نیز جان سالم به در میبرند. او به مرتبههایی از آگاهی و ارتباط با خدا اشاره میکند و به او یادآوری میکند که در سختیها نیز خداوند نگهدار اوست. در نهایت، شاعر از قدرت و جوانمردی انسانهایی یاد میکند که در برابر چالشها با اعتماد به نفس حرکت میکنند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
قضا را من و پیری از فاریاب
رسیدیم در خاک مغرب به آب
مرا یک درم بود برداشتند
به کشتی و درویش بگذاشتند
سیاهان براندند کشتی چو دود
که آن ناخدا نا خدا ترس بود
مرا گریه آمد ز تیمار جفت
بر آن گریه قهقه بخندید و گفت
مخور غم برای من ای پر خرد
مرا آن کس آرد که کشتی برد
بگسترد سجاده بر روی آب
خیال است پنداشتم یا به خواب
ز مدهوشیم دیده آن شب نخفت
نگه بامدادان به من کرد و گفت
تو لنگی به چوب آمدی من به پای
تو را کشتی آورد و ما را خدای
چرا اهل معنی بدین نگروند
که ابدال در آب و آتش روند؟
نه طفلی کز آتش ندارد خبر
نگه داردش مادر مهرور؟
پس آنان که در وجد مستغرقند
شب و روز در عین حفظ حقند
نگه دارد از تاب آتش خلیل
چو تابوت موسی ز غرقاب نیل
چو کودک به دست شناور برست
نترسد وگر دجله پهناورست
تو بر روی دریا قدم چون زنی
چو مردان که بر خشک تردامنی؟