باب سوم در عشق و مستی و شور

بخش ۷ - حکایت در فدا شدن اهل محبت و غنیمت شمردن

سرودهٔ سعدی
هوش مصنوعی

دربارهٔ این سروده

برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحه‌کلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.

۱

یکی تشنه می‌گفت و جان می‌سپرد

خنک نیکبختی که در آب مرد

۲

بدو گفت نابالغی کای عجب

چو مُردی چه سیراب و چه خشک لب

۳

بگفتا نه آخر دهان تر کنم

که تا جان شیرینش در سر کنم؟

۴

فتد تشنه در آبدان عمیق

که داند که سیراب میرد غریق

۵

اگر عاشقی دامن او بگیر

وگر گویدت جان بده، گو بگیر

۶

بهشت‌ِ تن‌آسانی آنگه خوری

که بر دوزخ نیستی بگذری

۷

دل تخم‌کاران بود رنج‌کش

چو خرمن برآید بخسبند خوش

۸

در این مجلس آن‌کس به کامی رسید

که در دور آخر به جامی رسید

بازگشت به سروده‌های سعدی