شنیدم که وقتی گدازادهای
نظر داشت با پادشازادهای
در این شعر، داستان عشق یک گدازاده و پادشازاده روایت میشود. گدازاده در آرزوی وصال معشوقش است اما با درد و مشکلاتی دست و پنجه نرم میکند. او از غم و فراق احساس رنج میکند و دوستانش او را به ترک این عشق تلخ تشویق میکنند، اما او به شدت به عشقش پایبند است و صبر میکند. او به عشقش مانند پروانهای که به شمع نزدیک میشود، اشاره میکند و میگوید که در عشق، صبر و شکیبایی ضروری است. از طرفی، او به احساسات و دردهایش به صورت عمیق اشاره میکند و بر این عقیده است که درد و رنج در عشق طبیعی است. عشق برای او مهمتر از هر چیزی است و او به هر قیمتی حاضر است برای آن بجنگد. در نهایت، به چندین مثال از عشق و صداقت در روابط انسانی اشاره میشود، و او به دوستانش میگوید که در عشق، هیچ جایی برای شکایت نیست.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
شنیدم که وقتی گدازادهای
نظر داشت با پادشازادهای
همیرفت و میپخت سودای خام
خیالش فرو برده دندان به کام
ز میدانش خالی نبودی چو میل
همه وقت پهلوی اسبش چو پیل
دلش خون شد و راز در دل بماند
ولی پایش از گریه در گل بماند
رقیبان خبر یافتندش ز درد
دگرباره گفتندش اینجا مگرد
دمی رفت و یاد آمدش روی دوست
دگر خیمه زد بر سر کوی دوست
غلامی شکستش سر و دست و پای
که «باری نگفتیمت ایدر مپای»
دگر رفت و صبر و قرارش نبود
شکیبایی از روی یارش نبود
مگسوارش از پیش شکر به جور
براندندی و بازگشتی بهفور
کسی گفتش ای شوخ دیوانهرنگ
عجب صبر داری تو بر چوب و سنگ!
بگفت این جفا بر من از دست اوست
نه شرطیست نالیدن از دست دوست
من اینک دم دوستی میزنم
گر او دوست دارد وگر دشمنم
ز من صبر بی او توقع مدار
که با او هم امکان ندارد قرار
نه نیروی صبرم، نه جای ستیز
نه امکانِ بودن، نه پای گریز
مگو زین در بارگه سر بتاب
وگر سر چو میخم نهد در طناب
نه پروانه جان داده در پای دوست
به از زنده در کنج تاریک اوست؟
بگفت ار خوری زخم چوگان اوی؟
بگفتا به پایش در افتم چو گوی
بگفتا سرت گر ببرد به تیغ؟
بگفت این قدر نبود از وی دریغ
مرا خود ز سر نیست چندان خبر
که تاج است بر تارکم یا تبر
مکن با من ناشکیبا عتیب
که در عشق صورت نبندد شکیب
چو یعقوبم ار دیده گردد سپید
نبُرّم ز دیدار یوسف امید
یکی را که سر خوش بود با یکی
نیازارد از وی به هر اندکی
رکابش ببوسید روزی جوان
برآشفت و برتافت از وی عنان
بخندید و گفتا «عنان برمپیچ
که سلطان عنان برنپیچد ز هیچ
مرا با وجود تو هستی نماند
به یاد توام خودپرستی نماند
گرم جرم بینی مکن عیب من
تویی سر بر آورده از جیب من
بدان زَهره دستت زدم در رکاب
که خود را نیاوردم اندر حساب
کشیدم قلم در سر نام خویش
نهادم قدم بر سر کام خویش
مرا خود کُشد تیر آن چشم مست
چه حاجت که آری به شمشیر دست؟
تو آتش به نی در زن و در گذر
که نه خشک در بیشه مانَد نه تر»