شنیدم که مردی غم خانه خورد
که زنبور بر سقف او لانه کرد
این متن شامل اشعاری است که به نوعی به مسائل اجتماعی و اخلاقی میپردازد. داستان از مردی شروع میشود که به خاطر وجود زنبوری در خانهاش غمگین شده و همسرش او را از اذیت کردن زنبور باز میدارد. اما مرد نادان بر اساس احساسات خود عمل میکند و در نتیجه همسرش را به دردسر میاندازد. سپس به مضامین مختلفی اشاره میشود: اینکه اخلاقیات و رفتارهای نیکوی انسانی به افراد بدتر و ناپسند اجازه میدهد که بیشتر ظلم کنند. همچنین به این مساله پرداخته میشود که بداندیشی و نادرستی نمیتواند به خوبیهای واقعی منجر شود و باید از خطرات و عواقب ناشی از آنها آگاه بود. نکته دیگر این است که برخی افراد تحت عنوان تدبیر و مشاوره، میتوانند به جامعه آسیب برسانند و در نهایت به تباهی منجر شوند. در تمام این اشعار، تأکید بر ضرورت هوشیاری و احتیاط در مواجهه با افراد بدسگال و یا شرایط خطرناک وجود دارد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
شنیدم که مردی غم خانه خورد
که زنبور بر سقف او لانه کرد
زنش گفت از اینان چه خواهی؟ مکن
که مسکین پریشان شوند از وطن
بشد مرد نادان پس کار خویش
گرفتند یک روز زن را به نیش
زن بی خرد بر در و بام و کوی
همی کرد فریاد و میگفت شوی:
مکن روی بر مردم ای زن ترش
تو گفتی که زنبور مسکین مکش
کسی با بدان نیکویی چون کند؟
بدان را تحمل، بد افزون کند
چو اندر سری بینی آزار خلق
به شمشیر تیزش بیازار حلق
سگ آخر که باشد که خوانش نهند؟
بفرمای تا استخوانش دهند
چه نیکو زدهست این مثل پیر ده
ستور لگدزن گران بار به
اگر نیکمردی نماید عسس
نیارد به شب خفتن از دزد، کس
نی نیزه در حلقهٔ کارزار
بقیمت تر از نیشکر صد هزار
نه هر کس سزاوار باشد به مال
یکی مال خواهد، یکی گوشمال
چو گربه نوازی کبوتر برد
چو فربه کنی گرگ، یوسف درد
بنایی که محکم ندارد اساس
بلندش مکن ور کنی زو هراس
چه خوش گفت بهرام صحرانشین
چو یکران توسن زدش بر زمین
دگر اسبی از گله باید گرفت
که گر سر کشد باز شاید گرفت
ببند ای پسر دجله در آب کاست
که سودی ندارد چو سیلاب خاست
چو گرگ خبیث آمدت در کمند
بکش ور نه دل بر کن از گوسفند
از ابلیس هرگز نیاید سجود
نه از بد گهر نیکویی در وجود
بد اندیش را جاه و فرصت مده
عدو در چه و دیو در شیشه به
مگو شاید این مار کشتن به چوب
چو سر زیر سنگ تو دارد بکوب
قلم زن که بد کرد با زیردست
قلم بهتر او را به شمشیر دست
مدبر که قانون بد مینهد
تو را میبرد تا به دوزخ دهد
مگو ملک را این مدبر بس است
مدبر مخوانش که مدبر کس است
سعید آورد قول سعدی به جای
که ترتیب ملک است و تدبیر رای