کسی دید صحرای محشر به خواب
مس تفته روی زمین ز آفتاب
این متن شعر است که دربارهی روز قیامت و حوادث آن صحبت میکند. در خواب، مردی صحرای محشر را میبیند که آفتاب بر زمین تابیده و مردم در حال خروش هستند. او از مردی در سایه میپرسد که در این مجلس چه کسی حاضر است. مرد پاسخ میدهد که او در دل روزگار گناه کرده و از خدا برای بخشایش طلب forgiveness میکند. سپس، بشارتی از خدا به مرد میرسد که درختی بزرگ و پربار وجود دارد و برکت و نعمت در سایهاش جاری است. در ادامه، بیان میشود که کمک و احسان به دیگران شرط و قوانینی دارد و باید به نیازمندان واقعی کمک کرد. درختان نیکو و پربار باید پرورش یابند و ظلم و ستم به گونهای باید از بین برود که به عدالت و رحمت توجه شود. در نهایت، نسبت به ظلم و جفا بر دیگران هشدار میدهد و از اهمیت عدالت در جامعه سخن میگوید.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
کسی دید صحرای محشر به خواب
مس تفته روی زمین ز آفتاب
همی بر فلک شد ز مردم خروش
دماغ از تبش میبرآمد به جوش
یکی شخص از این جمله در سایهای
به گردن بر از خلد پیرایهای
بپرسید کای مجلس آرای مرد
که بود اندر این مجلست پایمرد؟
رزی داشتم بر در خانه، گفت
به سایه درش نیکمردی بخفت
در این وقت نومیدی آن مرد راست
گناهم ز دادار داور بخواست
که یارب بر این بنده بخشایشی
کز او دیدهام وقتی آسایشی
چه گفتم چو حل کردم این راز را؟
بشارت خداوند شیراز را
که جمهور در سایهٔ همتش
مقیمند و بر سفرهٔ نعمتش
درختی است مرد کرم، باردار
وز او بگذری هیزم کوهسار
حطب را اگر تیشه بر پی زنند
درخت برومند را کی زنند؟
بسی پای دار، ای درخت هنر
که هم میوهداری و هم سایهور
بگفتیم در باب احسان بسی
ولیکن نه شرط است با هر کسی
بخور مردم آزار را خون و مال
که از مرغ بد کنده به پر و بال
یکی را که با خواجهٔ توست جنگ
به دستش چرا میدهی چوب و سنگ؟
بر انداز بیخی که خار آورد
درختی بپرور که بار آورد
کسی را بده پایهٔ مهتران
که بر کهتران سر ندارد گران
مبخشای بر هر کجا ظالمی است
که رحمت بر او جور بر عالمی است
جهانسوز را کشته بهتر چراغ
یکی به در آتش که خلقی به داغ
هر آن کس که بر دزد رحمت کند
به بازوی خود کاروان میزند
جفاپیشگان را بده سر بباد
ستم بر ستم پیشه عدل است و داد