یکی را خری در گل افتاده بود
ز سوداش خون در دل افتاده بود
در این شعر، داستانی دربارهی خرهایی که در شرایط سختی گرفتار شدهاند، روایت میشود. یکی از آنها در گل گیر کرده و از شدت اندوه و ناراحتی، در دلش خون میجوشد. شب را در غم و غصه سپری میکند و از هر کسی و چیزی نفرین میکند. در این حال، شاه پس از شنیدن وضعیت خر و سخنان نادرست او، در ابتدا از وضعیت ناراحت شده و در فکر میافتد که چه باید بکند. در نهایت، او تصمیم میگیرد که با مهربانی و بخشش به خر کمک کند و به او طلا، اسب و لباسهای زیبا میدهد. یکی از اطرافیان با شکایت از بخشش شاه میگوید که این کار جای انتقام دارد، اما شاه میفهمد که پاسخ بدی با بدی، عاقلانه نیست و به انسانیت و مهربانی تأکید میکند. این شعر بر اهمیت نیکی در برابر بدی تأکید دارد و نشان میدهد که بخشش بهتر از انتقام است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
یکی را خری در گل افتاده بود
ز سوداش خون در دل افتاده بود
بیابان و باران و سرما و سیل
فرو هشته ظلمت بر آفاق ذیل
همه شب در این غصه تا بامداد
سقط گفت و نفرین و دشنام داد
نه دشمن برست از زبانش نه دوست
نه سلطان که این بوم و بر زآن اوست
قضا را خداوند آن پهندشت
در آن حالِ منکر بر او بر گذشت
شنید این سخنهای دور از صواب
نه صبر شنیدن، نه روی جواب
ملک شرمگین در حشم بنگریست
که سودای این بر من از بهر چیست؟
یکی گفت شاها به تیغش بزن
که نگذاشت کس را نه دختر نه زن
نگه کرد سلطان عالی محل
خودش در بلا دید و خر در وحل
ببخشود بر حال مسکین مرد
فرو خورد خشم سخنهای سرد
زرش داد و اسب و قبا پوستین
چه نیکو بوَد مهر در وقت کین
یکی گفتش ای پیر بیعقل و هوش
عجب رستی از قتل، گفتا خموش
اگر من بنالیدم از درد خویش
وی انعام فرمود در خورد خویش
بدی را بدی سهل باشد جزا
اگر مردی أَحسِن إلی مَن أساء