شنیدم که مردی است پاکیزه بوم
شناسا و رهرو در اقصای روم
در این شعر، راوی داستان سفر خود و همراهانش به ملاقات مردی پاکیزه و دانا در شهر روم را روایت میکند. آنها با احترام به او سلام و دست بدهند، اما متوجه میشوند که اگرچه او در ظاهر مایهدار و محترم است، اما در باطن بیمروت و بیاحساس است. این مرد در طی شب مشغول دعا و عبادت است و به مسافران موجودیّت نیز نمیدهد. سحرگاه، این مرد با محبت و پرسش از حال مسافران شروع میکند. یکی از همراهان راوی با روحیهای شیرین به او میگوید که نباید خود را دست کم بگیرد و باید با ایثار و صداقت زندگی کند. این گفتگوها بر اهمیت کرامت و بخشندگی تأکید دارد و نشان میدهد که داشتن ثروت و مقام بدون دلرحمی و ادب، ارزشی ندارد. در انتها، اشارهای به بیهوده بودن دعوی و شعارها بدون عمل میشود و این که واقعیّت و صداقت در زندگی مهمتر از ادعاهای ظاهری است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
شنیدم که مردی است پاکیزه بوم
شناسا و رهرو در اقصای روم
من و چند سیاح صحرانورد
برفتیم قاصد به دیدار مرد
سر و چشم هر یک ببوسید و دست
به تمکین و عزت نشاند و نشست
زرش دیدم و زرع و شاگرد و رخت
ولی بی مروت چو بی بر درخت
به لطف و سخن گرم رو مرد بود
ولی دیگدانش عجب سرد بود
همه شب نبودش قرار و هجوع
ز تسبیح و تهلیل و ما را ز جوع
سحرگه میان بست و در باز کرد
همان لطف و پرسیدن آغاز کرد
یکی بد که شیرین و خوش طبع بود
که با ما مسافر در آن ربع بود
مرا بوسه گفتا به تصحیف ده
که درویش را توشه از بوسه به
به خدمت منه دست بر کفش من
مرا نان ده و کفش بر سر بزن
به ایثار مردان سبق بردهاند
نه شب زنده داران دل مردهاند
همین دیدم از پاسبان تتار
دل مرده و چشم شب زندهدار
کرامت جوانمردی و نان دهی است
مقالات بیهوده طبل تهی است
قیامت کسی بینی اندر بهشت
که معنی طلب کرد و دعوی بهشت
به معنی توان کرد دعوی درست
دم بی قدم تکیه گاهی است سست