به سرهنگ سلطان چنین گفت زن
که خیز ای مبارک در رزق زن
این متن داستانی است درباره زنی که به سرهنگ سلطان میگوید باید تلاش کند تا از سفرهاش برای خانوادهاش غذایی به دست آورد، زیرا فرزندانشان منتظر هستند. او اشاره میکند که سلطان در روزه است و این برای آنها مشکل ایجاد کرده است. زن به ناامیدی فکر میکند و سوال میکند که چرا سلطان روزه گرفته، در حالی که افطار او میتواند عید فرزندانشان باشد. او میگوید که اگر کسی به دیگران کمک نکند، دیگر زحمتی برای روزهداری نخواهد داشت و بهتر است که کسی در حال روزهداری به دیگران نان بدهد. در نهایت به این نکته اشاره میکند که خودداری از خوردن غذا در حالی که میتوان به دیگران کمک کرد، بیمعناست.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
به سرهنگ سلطان چنین گفت زن
که خیز ای مبارک در رزق زن
برو تا ز خوانت نصیبی دهند
که فرزندکانت نظر بر رهند
بگفتا بود مطبخ امروز سرد
که سلطان به شب نیت روزه کرد
زن از ناامیدی سر انداخت پیش
همی گفت با خود دل از فاقه ریش
که سلطان از این روزه گویی چه خواست؟
که افطار او عید طفلان ماست
خورنده که خیرش برآید ز دست
به از صائمالدهر دنیاپرست
مُسلَّم کسی را بود روزهداشت
که درماندهای را دهد نان چاشت
وگرنه چه لازم که سعیی بری
ز خود بازگیری و هم خود خوری؟