حکایت کنند از جفاگستری
که فرماندهی داشت بر کشوری
در این حکایت، داستان درباره فرماندهای ستمگر است که مردم از ترس او در شب خوابشان حرام شده است. در این میان، گروهی از افراد نیکوکار، به یک شیخ دانا مراجعه میکنند و از او میخواهند که جوانی را از بیم ستمگر بر حذر دارد. شیخ به آنها میگوید که نام خداوند را نباید فراموش کرد و تأکید میکند که باید با ستمگران درافتاد و حق را در نظر داشت. او عقیده دارد که صحبت کردن با کسانی که به ظلم بر حق ادامه میدهند، بیفایده است. شیخ از اوضاع مردم و ستمگری پادشاه ابراز تاسف میکند و بر تمسک به حق و انصاف تأکید دارد. در نهایت، به جوان امیدوار میگوید که در کارهای نیک و عبادت خداوند، موفق خواهد بود و دعاهایش مستجاب خواهد شد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
حکایت کنند از جفاگستری
که فرماندهی داشت بر کشوری
در ایام او روز مردم چو شام
شب از بیم او خواب مردم حرام
همه روز نیکان از او در بلا
به شب دست پاکان از او بر دعا
گروهی بر شیخ آن روزگار
ز دست ستمگر گرستند زار
که ای پیر دانای فرخنده رای
بگوی این جوان را بترس از خدای
بگفتا دریغ آیدم نام دوست
که هر کس نه در خورد پیغام اوست
کسی را که بینی ز حق بر کران
منه با وی، ای خواجه، حق در میان
دریغ است با سفله گفت از علوم
که ضایع شود تخم در شوره بوم
چو در وی نگیرد عدو داندت
برنجد به جان و برنجاندت
تو را عادت، ای پادشه، حق روی است
دل مرد حق گوی از این جا قوی است
نگین خصلتی دارد ای نیکبخت
که در موم گیرد نه در سنگ سخت
عجب نیست گر ظالم از من به جان
برنجد که دزد است و من پاسبان
تو هم پاسبانی به انصاف و داد
که حفظ خدا پاسبان تو باد
تو را نیست منت ز روی قیاس
خداوند را من و فضل و سپاس
که در کار خیرت به خدمت بداشت
نه چون دیگرانت معطل گذاشت
همه کس به میدان کوشش درند
ولی گوی بخشش نه هر کس برند
تو حاصل نکردی به کوشش بهشت
خدا در تو خوی بهشتی بهشت
دلت روشن و وقت مجموع باد
قدم ثابت و پایه مرفوع باد
حیاتت خوش و رفتنت بر صواب
عبادت قبول و دعا مستجاب