شبی دود خلق آتشی برفروخت
شنیدم که بغداد نیمی بسوخت
این شعر سعدی درباره ارتباط و وابستهبودن شادی و نیکبختی انسانها با همدیگر است. شاعر پس از روایت یکحادثه آتشسوزی بزرگ در بغداد، از خوی و منش آدمهای سعادتمند میگوید که پادشاهان واقعی هستند؛ کسانیکه شادی و آسایش را نهفقط برای خود بلکه برای دیگران و همگان میخواهند. شاعر در پایان میگوید اگر انسانی جویای سعادت و خوشبختی است همین یکپند سعدی برای او کافیاست که «هرچه بکاری، همان درو خواهیکرد»
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
شبی دود خلق آتشی برفروخت
شنیدم که بغداد نیمی بسوخت
یکی شکر گفت اندران خاک و دود
که دکان ما را گزندی نبود
جهاندیدهای گفتش ای بوالهوس
تو را خود غم خویشتن بود و بس؟
پسندی که شهری بسوزد به نار
اگر چه سرایت بود بر کنار؟
به جز سنگدل ناکُنَد معده تنگ
چو بیند کسان بر شکم بسته سنگ
توانگر خود آن لقمه چون میخورد؟
چو بیند که درویش خون میخورد؟
مگو تندرست است رنجوردار
که میپیچد از غصه رنجوروار
تنکدل چو یاران به منزل رسند
نخسبد که واماندگان از پسند
دل پادشاهان شود بارکش
چو بینند در گل خر خارکش
اگر در سرای سعادت کس است
ز گفتار سعدیش حرفی بس است
همینت بسندهست اگر بشنوی
که گر خار کاری سمن ندروی