چنان قَحط سالی شد اندر دمشق
که یاران فراموش کردند عشق
در این شعر، شاعر به توصیف قحطی و سختیهای زندگی مردم دمشق میپردازد. او بیان میکند که این قحطی به قدری شدید است که عشق و محبت را فراموش کردهاند و آسمان هم بر روی زمین بخیل شده است. منابع آب خشک شده و تنها آب چشم یتیمان باقی مانده است. شاعر همچنین به مشاهده درختان بیرنگ و نابودی مزارع اشاره میکند و میگوید که حال دوستی را دیده که از سختی زندگی رنجیده است. شاعر از او در مورد درماندگیاش میپرسد و دوست بیرحمانه پاسخ میدهد که در چنین زمانهای پرسش و سوال کردن بیفایده است. او تأکید میکند که در حال حاضر هیچ چیز سر جای خود نیست و باران نمیبارد. شاعر در ادامه درد و بینوایی خود و دیگران را ابراز میکند و میگوید که خوشی و شادی در کنار غم و رنج همواره وجود دارد و انسانها باید در این واقعیت تلخ یکدیگر را درک کنند. او به همدردی نسبت به دیگران تأکید داشته و میگوید که اگر یک نفر به سختی دچار شود، دیگران نیز نمیتوانند از شادی بهرهمند شوند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
چنان قَحط سالی شد اندر دمشق
که یاران فراموش کردند عشق
چنان آسمان بر زمین شد بَخیل
که لب تَر نکردند، زرع و نَخیل
بخوشید سرچشمههای قدیم
نَمانْد آب، جز آبِ چشمِ یتیم
نبودی بهجز آهِ بیوهْ زنی
اگر بَر شدی دودی از روزَنی
چو درویشِ بیرنگْ دیدم درخت
قوی بازوان، سُست و درمانده سخت
نه در کوه سبزی نه در باغ شَخ
ملخْ بوستان خورده، مَردُمْ ملخ
در آن حال، پیش آمدم دوستی
از او مانده بر استخوان، پوستی
وگرچه به مُکنت، قوی حال بود
خداوندِ جاه و زر و مال بود
بدو گفتم: ای یارِ پاکیزهخوی
چه درماندگی پیشت آمد؟ بگوی
بغُرّید بر من، که عقلت کجاست؟
چو دانیّ و پُرسی، سؤالت خطاست
نبینی که سختی به غایت رسید؟
مَشَقَّت به حَدِّ نَهایت رسید؟
نه باران همی آید از آسمان
نه بَر میرود، دودِ فریادخوان
بدو گفتم: آخِر تو را باک نیست
کُشَد زَهر، جایی که تریاک نیست
گر از نیستی دیگری شد هلاک
تو را هست، بَط را ز طوفان چه باک؟
نگه کرد رنجیده در منْ فَقیه
نگه کردنِ عالِمْ اندر سَفیه
که مَرد ارچه بر ساحل است، ای رفیق
نیاساید و دوستانش غَریق
من از بینوایی نِیَم رویْ زرد
غمِ بینوایان، رُخَم زرد کرد
نخواهد که بیند خردمند، ریش
نه بر عُضوِ مردم، نه بر عُضوِ خویش
یکی اول از تَندُرُستانْ منم
که ریشی ببینم بلرزد تنم
مُنَغَّص بُوَد عیش آن تندرست
که باشد به پهلوی بیمارِ سست
چو بینم که درویشِ مسکین نخورد
به کامْ اَندَرَم، لُقمه زهر است و درد
یکی را به زندانْ درش دوستان
کجا مانَدَش، عیشِ در بوستان؟