بگذشت بر آب چشم همچون جویم
پنداشت کزو مرحمتی میجویم
در این ابیات شاعر از احساسات عمیق خود میگوید. او به یاد میآورد که مانند آب چشمانش در حال گذر است و از شخص دیگری انتظار محبت و مهربانی دارد. او همچنین میخواهد داستان زندگیاش را با او در میان بگذارد، اما به نظر میرسد که آن شخص بیتوجه و در حال بازیست، به همین دلیل نمیتواند احساساتش را درست بیان کند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
بگذشت بر آب چشم همچون جویم
پنداشت کزو مرحمتی میجویم
من قصهٔ خویشتن بدو چون گویم؟
ترکست و به چوگان بزند چون گویم