ای دست جفای تو چو زلف تو دراز
وی بیسببی گرفته پای از من باز
در این شعر، شاعر به دست معشوقهاش اشاره میکند که به او خیانت کرده و همچون زلفهایش دراز و پیچیده است. او از بیدلی و دوری معشوق گلایه میکند و به یادآوری عهد و پیمانهایی که بینشان بوده، احساس درد و ناامیدی میکند. در نهایت، این دست به تدریج او را از خود دور کرده و پایش را به آرامی از او باز کرده است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ای دست جفای تو چو زلف تو دراز
وی بیسببی گرفته پای از من باز
ای دست از آستین برون کرده به عهد
وامروز کشیده پای در دامن باز