گر دست تو در خون روانم باشد
مندیش که آن دم غم جانم باشد
در این شعر، شاعر از احساس عذاب و غم ناشی از محبتی دردآور صحبت میکند. او میگوید حتی اگر محبوبش باعث درد و رنج او شود، نباید نگران باشد؛ زیرا غم و رنج او به دلیل عشق و وابستگیاش به محبوب است. شاعر به نوعی از مظلومیت خود و بار ملامتهای عشق شکایت میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
گر دست تو در خون روانم باشد
مندیش که آن دم غم جانم باشد
گویم چه گناه از من مسکین آمد
کو خسته شد از من غم آنم باشد